به نام او
بنام پروردگار عشق و
به نام خدائی که حضرت زهرا را آفرید
تا مقام والای زن را به جهانیان نشان دهد.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
امیدوارم مطالب این وبلاگ بر روی افکار شما تاثیر بگذارد.
چادری ها هم بترسند ؟
سلام دوست دارم عبرت نامه من را بخوانید
من یک زمانی خیلی دختر سر به زیری بودم
خیلی دختر با حجاب و پوشیده ای بودم
هیچ وقت چادرم از سرم جدا نمی شد
یک جورائی با چادرم انس گرفته بودم
تا جائی که بدون چادر رفتن در جامعه برایم مایه شرم بود
از آقا پسرائی که آویزان دخترا بودند و خودشان را برای آنها عزیز می کردند
خیلی بدم می آمد. پیش خودم می گفتم: مردی مگر اینه
اگر پسری دور و برم می آمد خیلی زود خودم را گم و گور می کردم
تا نکند من هم وسوسه شوم چون میگویند اگر وسوسه شدی دیگر کار تمام است
از دخترائی که با ناز و عشوه جلوی پسرا حرف می زدند متنفر بودم
بدم می آمد که گوشه ای از بدنم را کسی لخت ببیند
اصلا موهایم را نشان کسی نمی دادم و خلاصه بگم
خیلی با دین و ایمان بودم البته نه مثل خیلی ها که فقط از مسلمانی
نماز خوندن را یاد گرفته اند. مسلمان واقعی
خیلی توی ارتباطاتم دقت می کردم
روزگار می گذشت .وارد دانشگاه شدم و تحصیل می کردم تا اینکه یک روز
یک دختر خانم که من اصلا نمی شناختمش از من یک جزوه خواست و گفت
من توی فلان کلاس دیدم شما خوب می نویسید گفتم جزوه تان را بگیرم
من هم با اینکه نشناختمش ولی جزوه ام را به او دادم
و با خودم گفتم یک جزوه می خواهد اشکالی که ندارد
ولی بهش گفتم که فلان روز امتحان دارم روز قبلش (یعنی سه شنبه)
جزوه را برایم بیاور تا یک نگاهی به آن بکنم. آن هم گفت باش
بالاخره سه شنبه شد ولی دختره را سر کلاس ندیدم خیلی نگران شدم
فکرهای زیادی به سرم زد که نکند از امتحان نمره خوبی نگیرم و یا...
بالاخره آخرهای شب که شد دیدم تلفن زنگ زد گوشی را که برداشتم دیدم
همان دختر خانم هست با چرب زبانی خاصی بهم گفت ببخشید
که جزوه را امروز نیاوردم من امروز حالم بد بود و نتوانستم به دانشگاه بیایم
من هم که توی فکر امتحان خودم بودم گفتم: جزوه را می خواهم چکار کنم
گفت :اگر واقعا برای امتحان نیازش داری آدرس بدهم تا بیائی و بگیریش
من هم که خیلی برای امتحان استرس داشتم گفتم آدرس بده
آدرس داد و من دیدم که راهش خیلی دور نیست دیگر به والدینم نگفتم
پیش خودم گفتم که زودی برمی گردم
رفتم تا رسیدم به در خانه دوستم که آیفن تصویری هم داشت
یک آقا پسر گفت بفرمائید داخل
ناهید(همان دوستم) رفته دست شوئی الآن می آید
من هم رفتم داخل خانه وارد سالن که شدم
دیدم آقا پسری با ادب و احترام کامل به من سلام کرد و گفت
شما بفرمائید داخل اتاق ناهید تا ناهید بیاید
من رفتم داخل اتاق و بعد از چند ثانیه همان آقا پسر
با یک لیوان شربت خنک داخل اتاق شد و گفت بفرمائید نوش جان کنید
تا خواهرم بیاید من هم که پیش خودم می گفتم چه پسر با ادب و خوش برخوردی
شربت را گرفتم و از روی سادگی خوردم و منتظر ماندم تا ناهید بیاید
اما نمی دانم که چی شد که خیلی زود خوابم برد(البته بعدش فهمیدم)
بیدار که شدم دیدم
نه چادری بر سر دارم
نه مانتوئی بر تن دارم
نه شلواری بر پا دارم
نه روسری بر تن دارم
نه لباس زیری دارم و نه هیچ چیز دیگر
خلاصه بگم لخت لخت توی اتاق روی یک تخت افتاده بودم
و یک دفعه دیدم همان آقا پسری که من فکر می کردم با ادب است
برهنه ی برهنه وارد اتاق شد .و همین که دید من به هوش آمده ام از ترس اینکه
ممکن است جیغ داد کنم .سریع لباسهایش را پوشید و پا به فرار گذاشت
با دیدن آن پسر تازه کمی از داستان برایم روشن شده بود
بالاخره با فلاکت و ابرو ریزی زیادی خانواده و پلیس را در جریان گذاشتم
و نیروی انتظامی با تحقیقات خود به نتیجه هائی پی برد
از جمله این که
دانشجوئی به مشخصات آن دختر خانم اصلا وجود نداشت
خلاصه حقیقت این بود که
یک آقا پسری که من اصلا در دانشگاه او را ندیده بودم
ولی او مرا دیده بود و خیلی هم شناخت پیدا کرده بود و
فهمیده بود که من به پسر ها باج نمی دهم خواسته بود
یک جورائی آبروی مرا ببرد که موفق هم شد
یعنی یک دختر خانم را که به اصطلاح دوست دخترش بوده
به سمت من می کشاند تا با من آشنا شود و ارتباط برقرار کند
به اسم جزوه گرفتن مرا به خانه دوستم می کشاند که در اصل منزل خودش بوده
تا با من اعمال منافی عفت انجام دهد و ابروی مرا ببرد
که در این کار موفق هم شد
بالاخره با تلاش های پیگیر نیروی انتظامی آقا پسر را یافتند و با ردیابی هائی که
انجام شد آن دختر خانم را هم گرفتند
و من که این دو آبرویم را برده بودند تنها کاری که توانستم انجام دهم
تا کمی از عقده های دلم کم شود این بود که در صورت هر دوی آنها
تف بیاندازم تا دیگر با آبروی کسی بازی نکنند
(اما چه فایده کاری که نبایست بشود شد )
پس ای خواهرم مراقب باش که
شیطان از هر راهی وارد می شود
به هوش باش.
در ضمن وبلاگ حجاب هم به روز شد.
ما را در دعایتان فراموش نفرمائید


